اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلا

شهید حمزه آستانه

  • شهید حمزه آستانه
  • نام پدر: عزت الله
  • محل تولد: آستانه
  • تاریخ تولد: 1335/3/7
  • محل شهادت: پاسگاه زید - عراق
  • تاریخ شهادت: 1361/4/24
  • قشر: معلم
  • سن: 26
  • وضعیت تاهل: متاهل
  • شهرستان: شازند
  • شماره شناسنامه: 44
  • کد ملی: 621657344
  • محل دفن: آستانه
  • ستاد یادواره: ف.د
  • یگان خدمتی: ل17
  • عضویت: ف.د
  • نام عملیات: رمضان

هفتمين روز از خردادماه سال ۱۳۳۵ شمسي، آسمان صاف صاف بود و گرماي خورشيد کمی‌سوزان‌تر از روز قبل، اما هنوز می‌شد آب سرد و گواراي کوزه‌های سفالين را نوشيد. گندم‌زارهاي نيمه‌رس، شبدرهاي دو بار چين، صيفي‌کاري‌های شطرنجي شکل، شکوفه‌های قرمز و صورتي و سفيد درختان سيب و به و بادام و آلبالو و گيلاس به بار نشسته و جلوه‌ای جذاب به دشت داده بودند. هر جا که نگاه می‌کردي سبز بود و سبزه و هر کس به کار خود مشغول؛ گنبد لاجوردي سهل بن علی(ع) مانند نگيني چشم نواز، چهره دشتِ رنگينِ شهر آستانه علوي را زيباتر کرده بود. سکوت آن روز آستانه که البته هنوز شهر نشده بود. اما نام بزرگ و تاريخي شهر سه سوک‌یا کرج ابودلف را به‌یدک مي‌کشيد خيلي هم غير عادي نبود چونکه فصل کار بود و کار.‌یا علي(عA) گفتن کوزه‌گري که کوزه‌های سفالي خود را درون شاره‌ی توري روي چارپا جابجا می‌کرد و عزم سفر داشت، قار قار کلاغي که توي آشيانه‌اش نشسته بود و همه جا را می‌پاييد؛ نگاه جستجوگر زائري که فاصله امامزاده تا خانه‌های کاهگلي آستانه را طي کرده بود و ظرف مسين در دست، به دنبال فروشنده حلوا هوجي که سوغاتي مخصوص آنجا بود می‌گشت، اندکي از‌این سکوت می‌کاست. مردها که در مزرعه بودند و هر کدام به کاري سرگرم و زن‌ها هم در خانه به خانه داري و جاجيم و قالي‌بافي و دوک ريسي و … مشغول. ‌این بخش از آستانه ‌اینگونه بود اما بخش ورودي آستانه از سمت شازند که مرقد مطهر امامزادگان سهل بن علي(ع)، جعفر بن علي(ع) و طالب بن علي(ع) بود جنب و جوش بيشتري داشت. زوّاري که به پابوسي امامزاده‌های واجب التعظيم آمده بودند، به انجام فرايض و مستحبات سرگرم. گروهي به دعا و ذکر، دسته‌ای مشغول صرف وليمه نذري و پاره‌ای گرد گوسفندي قرباني جمع. معدودي نيز دخيل بسته و حاجت خواه و مويه کنان و همگي به قصد قربت و برآورده شدن حاجات خود و خويشاوندان.

پنج ساله بود که دست روزگار آغوش پر مهر مادر را از او گرفت اما به ‌این خاطر که عموها همگي در‌ یک منزل و به اتفاق هم زندگي می‌کردند زن عمو سرپرستي او را عهده‌دار شد و خود با داشتن چند فرزند ديگر نگذاشت حمزه و خواهر و برادرش لحظه‌ای غم بي مادري را احساس کنند. حمزه همانند ديگر بچه‌های عمويش تحت تربيت مادرانه زن عمو قرار گرفت. از همان زمان کودکي نشان داده بود که بچه زرنگ، استوار و باهوشي است و در بين هم کلاسي‌هایش از محبوبيت و نفوذ کلام خاصي برخوردار. دوره‌ی راهنمايي را می‌خواند که ناظم مدرسه حکم کرده بود: الاّ و لله موهايتان را بايد از بيخ بزنيد. شيطنت حساب شده‌ی حمزه هم گل کرد و با ظرافت و چاشني خاصي از همه بچه‌های مدرسه خواست تا موهايشان را تيغ بيندازند. بچه‌ها هم که او را دوست داشتند و حرفش را می‌خواندند همان کار را کردند و صبح فردا همگي با سر سه تيغه و تاس شده به مدرسه آمدند. گويي مبارزه‌ای منفي را شروع کرده باشند. تصور ‌یک مدرسه آدم فضايي براي ناظم مدرسه صحنه‌ی غريبي بود که حکايت از جذبه و قوه‌ی تدبير و رهبري حمزه آستانه داشت.

دوره‌ی راهنمايي را در شهر آستانه گذرانده بود که در سال ۵۲ براي ادامه تحصيل به دانش‌سراي کاشان رفت. در آنجا هم با نوشتن مقاله‌ی نيشداري تحت عنوان اگر ‌ایران جسم من است من جانش هستم مشکلاتي براي خود‌ ایجاد کرده بود. در سال ۵۴ ازدواج کرد طي مراسم بسيار ساده‌ای عروسش را به خانه آورد. پس از طي دوره‌ی سپاهي دانش در مهر ماه سال ۵۷ رسماً آموزش و پرورشي و مشغول تدريس در روستاي بادرستان بخش فراهان شد تا زکات آنچه را که آموخته با آموزش به ديگران بپردازد. در تمام دوران تدريس در مناطق محروم با ديدن رنگ محروميت مردم روستا، سخت متأثر می‌شد و گاهي شده بود که به خاطر فقر مفرط که درد بي درمان آن روزها به حساب می‌آمد به گريه بيفتد. براي زخم دل آن‌ها کاري از دستش ساخته نبود اما گاهي دانش آموزانش را به خانه می‌آورد و از آن‌ها مراقبت و به‌ ایشان آموزش می‌داد. پس از ‌یک سال و نيم اقامت به همراه همسرش به روستاي فتح آباد کميجان و سپس روستاي پاکل از توابع شهرستان شازند و در مدرسه ابتدايي سعدي آستانه به تدريس خود ادامه داد.

با آغاز جنگ تحميلي به همراه برادر، همکار و همرزمش در سال ۱۳۶۰به جبهه ذوالفقاريه آبادان اعزام شد و سپس در عمليات بزرگ و پيروزمندانه فتح المبين شرکت کرد و از ناحيه دست مجروح گرديد. براي ترميم زخم‌ها و تجديد قوا به مرخصي آمد ولي تاب ماندن نداشت. با‌ اینکه خيلي خانواده دوست بود اما ديگر گوشش به حرف‌های مادربزرگ و محبت‌های همسر، نگاه‌های عجيب، نافذ و پرسشگر و شيرين کاري‌های فرزندانش بدهکار نبود صداي گران کوچ، برخاسته بود و او می‌بايست برود و رفت. در عمليات رمضان که با رمز ‌یا مهدی(عج) ادرکنی در منطقه پاسگاه زيد آغاز شده بود شرکت کرد.

مرحله اول عملیات با پیروزی رزمندگان و فتح پاسگاه زید به انجام رسیده بود برای مرحله دوم قرار بود گردان امام حسن(ع) که عباس درمان فرمانده و حمزه آستانه مسئول مهماتش بود در عملیات شرکت کند و شناسایی منطقه از موارد ضروری و لازمی بود که باید صورت می‌پذیرفت هر دو برای انجام ماموریت سوار بر یک دستگاه جیپ به محدوده عملیات شب گذشته وارد شده و آنقدر به مواضع متجاوزین نزدیک شده بودند که ناگهان در یک لحظه در محاصره‌ ایادی دشمن گرفتار شدند حمزه که مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفته بود پس از ساعتی به شهادت رسید.

پس از اتمام جنگ گروه تفحص، جنازه‌های شهدا را شناسايي و بعد از چهارده سال استخوان‌های معطر معلم شهيد و رزمنده دلاوري که اميد بچه‌های همسنگرش در آن‌زمان بود را از دل خاک‌های منطقه پاسگاه زيد بيرون کشيد. قصه پرغصه‌ی فراق و جدايي به وصل انجاميد اما وصلي که بسیار قابل تأمل و شنيدني است: دختر شهيد در سال۷۵ دانشجوي سال دوم دانشگاه تهران بود که براي تشييع پيکر شهدا به همراه همکلاسي‌هایش راهي معراج الشهداي تهران می‌شود. ناگهان متوجه شد که پيکر پدرش نيز در ميان شهداست. از شدت ضعف دو سه بار به زمين می‌افتد خود را بر روي تابوت پدر می‌اندازد و مويه می‌کند. چادر سرش را بر تابوت پدر تازه از سفر برگشته‌اش می‌گسترد، لحظات و دقايق سختي بر او می‌گذرد، چنين صحنه‌هایي از نگاه ريزبين عکاسان و خبرنگاران دور نمی‌ماند. خويشتن داري می‌کند و  با پدر همراه می‌شود تا از غم دوري و غربت او اندکي بکاهد و او را همراه با خانواده تا مزار شهدا که در جوار امامزادگان شهر آستانه علوي است بدرقه می‌کند. همسر بزرگوار‌این معلم شهيد که در زمان جنگ همراه و هم‌پاي او بود بعد ازشهادت او نيز با زحمت و تلاش و بردباري فراوان ‌یادگاران همسرش که دو دختر و‌ یک پسر بودند را به ثمر نشاند. (پله های آسمانی ج۳ص۱۶۷-۱۶۵)

وصیت نامه: