اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِيهَا طَوِيلا

شهید رحیم آبایی هزاوه

  • شهید رحیم آبایی هزاوه
  • نام پدر: محمد تقی
  • محل تولد: اراک
  • تاریخ تولد: 1316/1/8
  • محل شهادت: غرب پاسگاه زید - عراق
  • تاریخ شهادت: 1361/5/5
  • قشر:
  • سن: 46
  • وضعیت تاهل: متاهل
  • شهرستان: اراک
  • شماره شناسنامه:
  • کد ملی: 0534315331
  • محل دفن: اراک
  • ستاد یادواره:
  • یگان خدمتی: مردمی
  • عضویت: بسیج
  • نام عملیات: رمضان

“از زبان خانواده”:

شهید رحیم آبایی در کودکی بسیار زحمت می‌کشید زیرا پسر بزرگ خانواده بود و پدرش نیز از ناحیه پا معلول و لذا تمام سنگینی بار زندگی بر دوش او بود. در جوانی نیز انسانی با تقوا و پرهیزگار و زحمتکش بود. وی بعد از ازدواج مدتی در تهران زندگی کرد و پس از آن که صاحب فرزند شد به اراک آمد و در نگهبانی شهر صنعتی استخدام شد. ایشان برای پیروزی انقلاب زحمت زیادی کشید و در این امر فردی شناخته شده بود. بعد از پیروزی انقلاب وارد کمیته شهر صنعتی و از آن جا نیز روانه جبهه‌ها شد.

رحیم آبایی انسانی پاک، وارسته و با ایمان بود. شعار ایشان همواره این بود که آیا کسی می‌تواند عاشق امام(ره) نباشد و عاشق امام زمان(عج) شود؟ ایشان همیشه خود را عاشق امام خمینی(ره) می‌نامید. از دیگر ویژگی‌های اخلاقی ایشان خوش رویی و خوش خلقی و حسن معاشرت با مردم بود. او یاور و یار مردم و خار چشم منافقین بود و برای ضد انقلابیون چون پتکی بود که تا نفس می‌کشید بر سر آن‌ها فرود می‌آمد.

یکی دو سال پیش از انقلاب، شب‌ها اعلامیه‌های امام(ره) را که از قم می‌رسید در اراک تکثیر و توزیع می‌کرد و این در حالی بود که تمام همکارانش از این برنامه خبر داشتند. در راهپیمایی‌ها همیشه در صف اول مردم شعار: ما همه سرباز تو ایم خمینی(ره)، گوش به فرمان تو ایم خمینی(ره)، سر می‌داد. بعد از آن دو بار به جبهه‌های غرب اعزام شد و سرانجام نیز در تاریخ پنجم مرداد ماه سال ۱۳۶۱ در دشت خوزستان در راه کربلا به شهادت رسید. سال‌ها بعد پیکر شهید بعد از شناسایی توسط گروه‌های تفحص به زادگاهش اراک، منتقل و به خاک سپرده شد.

وصیت نامه: ﴿فَلْيُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا بِالْآخِرَةِ وَ مَنْ يُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً﴾ پس، بايد كسانى كه زندگى دنيا را به آخرت سودا مى‏كنند در راه خدا بجنگند؛ و هر كس در راه خدا بجنگد و كشته يا پيروز شود، به زودى پاداشى بزرگ به او خواهيم داد. با سلام به پیشگاه امام(ره) و درود بر شهیدان و سلام بر امّت شهید پرور ایران و سلام بر پدران و مادران شهید داده و درود بر شهیدانِ صدر اسلام، از زمان خلقت آدم تا انقلاب اسلامی ایران و به ویژه شهدای جنگ ایران. امّت شهید پرور قهرمان، خداوند بر شما منت نهاده و این رهبر را به سویتان گسیل داشته است؛ با پیروی از مکتب همیشه جاوید اسلام و سنت رسول اکرم(ص) آن چنان زندگی کنید که او می‌خواهد و آن چنان از حق دفاع کرده و بر ظلم و باطل بشورید که به سعادت برسید و در جوار پاک رسول اکرم(ص) زندگی کنید. خداوند، اسلام را به رهبری امام(ره) نجات داد و ملت ایران را که در زندگی دنیوی گم شده بودند، به وسیله اسلام زنده ساخت و مکتبی به بار آورد که اکنون مشتاقانه هجوم می‌برند بر دشمنان بعثی و مزدوران آمریکایی و برای دفاع از دین خود و مکتب خود جان را چه ارزش باشد که فدا نکند؟ شهادت برای ما سعادت و افتخاری است که هر کس لایق باشد به چنین مقامی می‌رسد. پدر و مادرم بعد از شهادت من راهی را که من رفته‌ام برای خانواده‌مان شرح دهند و تو ای مادر عزیزم از شهادت من ناراحت نباش و افتخار کن که چنین فرزندی را به این انقلاب هدیه کردی و شیرت را حلالم کن. و اما ای برادران عزیزم وصیت می‌کنم که بعد از شهادت من، اسلحه از دست افتاده شهیدان را به دست بگیرید و با منافقین و دشمنان اسلام بجنگید و سازش نکنید و همیشه گوش به فرمان اماممان باشید. و تو ای خواهر عزیز و مهربانم، رسالت شما بعد از شهادت من آغاز می‌شود. من راه حسین(ع) را رفتم و تو باید راه زینب(س) را در پیش بگیری و از شما می‌خواهم که پیام مرا به گوش تمامی جهانیان برسانی و همچنین می‌خواهم که حجابت را حفظ کنی چرا که حجاب تو از خون من با ارزش‌تر است؛ حجاب تو مشت محکمی بر دهان منافقین و دشمنان اسلام است. من از پاییز جدا گشتم، به بهاران پیوستم، با بانگ هر الله اکبر به صف عاشقان پیوستم، ایمان به خدا بستم، از بند اسارت رها گشتم، به رزمندگان اسلام پیوستم. ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ‌﴾ دوستان درباره وی این گونه می‌گویند: به کمین گاه رفته بودیم و آب ما تمام شده بود. فقط ایشان مقداری آب داشت در حالی که خودشان داشتند از تشنگی تلف می‌شدند، آب را به خودش حرام کرد و به بچه‌هایی داد که از تشنگی از پا درآمده بودند. دیگر این که همیشه می‌گفتند: اگر چیزی ندارید یا احتمالاً کم است نباید بیان کرد چون ما انقلاب کرده‌ایم و اگر کم و کسری هم باشد باید به خاطر امام(ره) و اسلام حرفی نزنیم. همین که فقط نان برای خوردن هم باشد، بس است. یکی دو روز مانده بود که حرکت کنند. بار آخری بود که می‌خواست به جبهه برود. یادم هست که یکی از دوستان به او گفت: که شما که دو بار به جبهه رفته‌اید دیگر بس است. زن و بچه داری. ایشان با ناراحتی گفت: چرا این طور صحبت می‌کنی؟ خیلی‌ها بودند که بچه داشتند و رفتند و شهید شدند. بچه‌ها بزرگ شده‌اند و اگر بار سوم باشد زیاد که نمی‌شود! ای کاش می‌توانستم از اول تا آخر در جبهه باشم.