چه تناسبی بین گوشت و پوست و گلوله و تانک است؟ چه میزانی برای سنجش قلب و گلوله دارید؟ فریاد در مقابل تیربار، فکر و اندیشه در مقابل مشت و آهن تفدیده، قصهی جراحت و خون است. مگر نه این که همهی ما از مرگ میترسیم؟ پس چرا گروهی برای رفتن، برای مردن نه تنها پیشقدم که از همدیگر سبقت میگرفتند. راستی چگونه میتوان از اسارت خاک آزاد شد؟ چگونه میتوان از بند حیات رها گشت؟ اصلاً چه کنیم تا برویم که در واقع بمانیم؟ کدام مرگ عین زندگی است و کیمیای معنویت است؟ انسانساز است و اکسیر عشق است که دلها را هوایی میکند و رفتن و دل کندن را آسان؟ شهیدان اینچنین بودهاند، بندههای خاکی بودند که خدایی شدند، موجودات زمینی اما برگزیدهی آسمان، اصلاً شهیدان مفهوم فتح الفتوحاند.
شهید محمدعلی خلیلی از این دست شهیدان است که رفتن را به ماندن ترجیح داد و آسمان را در عوض زمین برگزید. او معنای رفتن را این گونه به ماندن عوض کرد رفت تا بماند، در دلها و در یادها و در تاریخ جهاد و شهادت این مرز و بوم ماندگار شود و جاودانه. او در بیست و هفتم آبان ماه سال 1333 در شهرستان اراک و در خانوادهای مذهبی و متدین و اهل دل که به اصول اسلام پایبند بودند، دیده به جهان هستی گشود.
دوران کودکیاش را با تعلیم قرآن و نماز سپری کرد و در این مدت از تجربیات پدر و مادرش استفاده کرد تا نقشهی راه آیندهاش باشد. درس ایستادگی و استقامت و ایثار را از پدرش آموخت تا در برابر سختیهای روزگار کمر خم نکند و کم نیاورد. تحصیلاتش را در مدرسهی ابتدایی محل زندگیاش آغاز کرد تا کسب علم و دانش کند. او مهربانی را از خانواده آموخته بود و با اهل خانواده به متانت و خوش اخلاقی برخورد میکرد.
در سال 1358 زندگی شیرینش را در کنار همسرش آغاز کرد و ثمره این ازدواج پسری بود که پرچم جهاد و شهادت پدرش را به دوش میکشد. او سرپرست امور صنفی شهر اراک بود و از این طریق به مردم خدمت میکرد.
با آغاز جنگ تحمیلی به عنوان بسیجی و داوطلب به سپاه پیوست. پس از چند مرحله و نزدیک به 7 ماه که از حضورش در این عرصه میگذشت، سرانجام هنگام درگیری با گروهکهای ضد انقلاب در منطقه عملیاتی بانه در بیستم مرداد ماه سال 1363 بر اثر اصابت تیر به قلبش به شهادت رسید. پیکر مطهرش را در گلزار شهدای اراک به خاک سپردند.