شهید والامقام احمد ربیعی فرزند علیاکبر در یکم فروردین 1335 در روستای فیجان از توابع شهرستان اراک در خانوادهای کشاورز و زحمتکش متولد شد. تا سن دوازده سالگی در سنجان به تحصیل مشغول بود. در کودکی بسیار آرام بود و علاقه به طلبگی داشت و به همین دلیل به کتابهای مذهبی علاقه خاصی داشت.
بعد از ترک تحصیل در دوران نوجوانی برای کار به تهران رفت و در کنار یکی از اقوام مشغول به کار شد و کارهای تاسیساتی و لولهکشی انجام میداد. در کنار کار در جلسات دینی و مذهبی شرکت میکرد و در بازگشت به اراک در دوران انقلاب که جوانی کامل شده بود، نیز در اکثر تظاهراتی که در سنجان و اراک برگزار میشد، شرکت فعال داشت.
دوران خدمت سربازیاش مصادف شد با آغاز حرکتهای مردمی برای انقلاب اسلامی در حکومت پهلوی؛ لذا او از رفتن به سربازی منصرف شد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با حضور در مساجد و پایگاههای بسیج به مردم خدمت میکرد. او با خانوادهاش بسیار مهربان بود و سعی میکرد خانوادهاش همیشه از او راضی باشند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به خدمت فرا خوانده شد و او به عنوان سرباز احتیاط در لشکر 77 خراسان مشغول به خدمت شد. روزهای پایان خدمت سربازی احمد مصادف شد با آغاز جنگ تحمیلی و احمد که در معیت آن لشکر به غرب اعزام شده بود در روزهای ابتدای جنگ در سومار هنگامی که برای عملیات به خط مقدم رفته بودند، بر اثر بمباران هوایی به وسیله ترکش از ناحیه کمر مجروح و در حالی که زیر لب الله اکبر، خمینی(قدس سره شریف) رهبر و لا اله الا الله میگفتند، بر اثر خونریزی شدید به شهادت رسید. پیکر مطهر شهید در روستای سنجان به خاک سپرده شد.
خاطراتی از همرزم شهید احمد ربیعی:
در تاریخ پانزدهم مهر ماه 1357 از اراک عازم چهل دختر شدیم و از آن جا به مشهد و از مشهد به بجنورد و از آن جا عازم سومار شدیم. احمد داوطلبانه عازم خط مقدم جبهه شد. آن جا سرگرد حقشناس ما را در گروهان یک سازماندهی کرد. من و احمد در خط اول بودیم. آن جا از همه نظر خوب بود. ما و بچههای سپاه و بسیج و پیشمرگان امام(قدس سره شریف) همه با هم در یک خط تا روز عاشورا با دشمن میجنگیدیم از ساعت 11 صبح چند دقیقه گذشته بود که احمد در بمباران هوایی به شدت مجروح شد و سپس به درجه شهادت نائل گردید.
در دورانی که با من در یک سنگر بودیم همیشه دلش میخواست بجنگد. نامبرده همیشه جلوتر از همه میرفت. او در لحظه شهادت در روز عاشورا و در موقع جان سپردن میخندید. و میگفت: دارم عشق میکنم، راحت شدم. من گریه میکردم او مرا دلداری میداد. در حالی که جان میداد، فکر زخمی شدن دوستان خود بود.