شهید حمیدرضا محمدی

14 بازدید
نام
حمیدرضا
نام خانوادگی
محمدی
نام پدر
جواد
سیادت
خیر
شماره شناسنامه
شماره ملی
0569745519
سن
18 سال
محل تولد
محلات
تاریخ تولد
1344/03/01
محل دفن
محلات
تاریخ شهادت
1362/05/11
محل شهادت
مهران
نحوه شهادت
تاهل
تعداد فرزند
شغل
تحصیلات
جنسیت
رشته تحصیلی
دین و مذهب
نیرو
یگان
عملیات
والفجر 3
رده اعزام کننده
شهر محل اعزام
نوع شهادت
تاریخ تدفین
قشر
نوع عضویت
سمت و وظیفه

درباره شهید

زندگی نامه:

حمید متولد سال 1344 در محلات بود. در 1 خرداد‌ماه چشم به دنیا گشود. باید متذکر شوم که چندین سال بود از خدا درخواست اولاد کرده بودیم و باید گفت حمید را با راز و نیاز و به نام امام رضا() از خدا گرفتیم و به همین خاطر اسمش را حمیدرضا گذاشتیم. از یک‌طرف با راز و نیاز او را از خدا گرفته بودیم و از طرف دیگر فرزند بزرگ خانواده بود. خب به او خیلی علاقه‌مند بودیم اما چون در راه خدا و به خاطر اسلام شهید شده مقداری از درد ما را تسکین می‌دهد.

در همه نامه‌هایش مکرراً متذکر می‌شد که اسلام مکتبی است که همه ما باید فدای آن شویم و انگار از همان اول می‌خواست با این کلام شیرین و خدایی، در گوش ما کند که اگر من شهید شدم، ناراحت نباشید. البته ناراحتی ما به خاطر این است که نیست تا بیشتر به اسلام خدمت کند و فرزند دوم ما هم خیلی کوچک است تا جای برادرش را پر کند. هر چند که پرچم افتاده از دست سرداری را سردار دیگر بر خواهد داشت. او از کودکی خیلی مظلوم ولی فعال و کوشا بود. در سن 6 سالگی به دبستان رفت و اخلاق و رفتار او رضایت معلمان را جلب کرد. از شروع درس خواندن او از هوش و استعداد سرشارش می‌شد به استثنایی بودن این کودک ریزنقش پی برد. در مقطع راهنمایی علاوه بر درس خواندن در مدرسه، درس انقلاب را نیز شروع کرد. او به همراه یکی از دوستانش که شهید شد به مجالس و محافل و مساجد می‌رفتند.

از کودکی علاقه خاصی به روحانیت و مذهب داشت. حمید به ورزش علاقمند بود و معمولاً برای شرکت در بازی فوتبال با دوستانش به استادیوم می‌رفتند. شب‌ها اکثراً جلسات دعای توسل و نیایش داشتند. او بعد از ورود به دبیرستان با سایر دوستان فعالیت را شروع کرد و پس از پیروزی انقلاب عضو انجمن اسلامی دبیرستان شد و همان موقع به خاطر علاقه به سپاه در قسمت روابط عمومی سپاه پاسداران مشغول فعالیت شد.

با شروع جنگ تحمیلی و فرمان حضرت امام خمینی() حضور در جبهه‌ها را واجب دانست. او که در سال سوم دبیرستان مشغول تحصیل بود با عده‌ای از دوستانش تصمیم به حضور در جبهه‌ها را گرفتند ولی به خاطر سن کم با مخالفت مسئولین روبرو شدند.

بالاخره با تلاش فراوان و گرفتن رضایت‌نامه از پدر و مادر و دست‌کاری و زیاد کردن سن خود برای دیدن دوره رزمی به تهران رفتند. بعد از آموزش نیز با آنان مخالفت کردند و مدتی اجازه حضور در جبهه را به آن‌ها ندادند. بالاخره با گرفتن معرفی از یکی از مساجد تهران به پادگان حر مراجعه و با گروه‌های نا منظم و چریکی شهید چمران راهی سرزمین خون‌بار خوزستان شدند.

حمید مدت یک سال در ستاد جنگ‌های نا منظم و چریکی شهید چمران مشغول فعالیت بود. پس از شهادت دکتر چمران به محلات آمد و بعد از مدتی کوتاه دوباره به جبهه رفت. در عملیات طریق‌القدس در زیر آتش تهیه دشمن مجروح شد و به تهران انتقال یافت و پس از بهبودی به جبهه برگشت. برای بار دوم مجروح شد و در بیمارستان آیت‌الله گلپایگانی قم بستری شد و بعد از بهبودی به جبهه برگشت و در واحد تخریب لشکر 17 مشغول خدمت شد. او پس از ماه‌ها رزم بی‌امان با صدامیان سرانجام در یازده مرداد 1362 در عملیات والفجر 3 به شهادت رسید. پیکر مطهرش را در گلزار شهدای شهر محلات به خاک سپردند.

وصیت‌نامه:

بسم الله الرحمن الرحیم

برادران عزیز، یاران هم صف خونین بسته و شهادت را ادامه زندگی قرار داده‌اند. حزب‌الله را یاری کرده و در صف جنود الله قرا گیرید. همه خود را آماده جنگ‌های آینده کنید زیرا که اسلام همیشه با کفر در جنگ است و اسلام در آینده احتیاج به نیرو دارد. خواهران گرامی رسالت زینت گونه‌تان را با رسانیدن پیام شهیدان به انجام رسانید و با حفظ حجاب اسلامی و نفی حجاب و فرهنگ طاغوت از پایمال شدن خون شهیدان جلوگیری کنید. پدر و مادرم! اگر جنازه‌ام به دست شما نرسید هیچ ناراحت نباشید زیرا فقط در راه خدا هدف مطرح است و هدف من هم که شهادت در راه او و رسیدن به لقاء دین بود، نصیبم شد و این آرزوی همیشگی من برآورده شد.

پروردگار می‌خواهم خود را در راهت فانی کنم، بسوزم تا به لقاء تو برسم و تو را ببینم. می‌خواهم تکه‌تکه شوم تا شاید لیاقت دیدار تو را و هم‌نشینی با شهدا را پیدا کنم. می‌خواهم با اخلاص در نیت و عملم شهید شوم. می‌خواهم با فرق شکافته و بدن غرق به خون به دیدارت بیایم. می‌خواهم سرم را در راهت بدهم اما به تو برسم. وای بر من، خدایا اگر به تو نرسم، چه کنم؟ اگر تکه‌تکه شوم، فرقم و بدنم خونین شود و سرم از تن جدا شود اما نیتم خالص نباشد یعنی شهید نباشم چه کنم؟ خدایا می‌خواهم سر به سجده حق گذارده و آن‌قدر در فراق دیدار تو گریه کنم تا چشمانم از حدقه درآید. می‌خواهم جهاد کنم تا لایق شهادت بشوم. خدایا می‌خواهم شهید باشم، می‌خواهم نیتم خالص شود و به تو بپیوندم تا تو مرا از شهدا قرار دهی.

خدایا کریمی، بخشنده و مهربانی، شهادت را روزیم کن. حمیدرضا محمدی.

ارسال اطلاعات درباره " شهید حمیدرضا محمدی "

دلنوشته درباره " شهید حمیدرضا محمدی "